شعر
در مورد مرگ دوست,شعر در مورد مرگ دوستان,شعر کوتاه در مورد مرگ دوست,شعری
در مورد مرگ دوست,شعری در مورد مرگ دوست جوان,شعر در مورد فوت دوست,شعر در
باره مرگ دوست,شعری در مورد فوت دوست,شعر زیبا در مورد مرگ دوست
در این مطلب سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد مرگ دوست برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید
زدم فریاد خدایا این چه رسمی است
رفیقان را جدا کردن هنر نیست
رفیقان قلب انسانند خدایا
بدون قلب چگونه می توان زیست ؟
ز هجران تو پرپر می زند دل
ز دل تنگی به هر در می زند دل
چو بلبل در فراق رویت ای گل
به دیوار قفس سرمیزند دل
گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است
می چیند آن گلی که به عالم نمونه است
این گنج نهان در دل خانه پدرم بود
هم بال و پرم بود و همی تاج سرم بود
هرجا که زمن نام و نشانی طلبیدند
هم نام بلندش سند معتبرم بود
گوهر از خاک بر آرند و عزیزش دارند
بخت بد بین که فلک گوهر ما برده به خاک
گفتم که چرا رفتی و تدبیر تو این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر همین بود
گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود
گفتا که نگو مصلحت دوست در این بود
بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم
من به داغ تو جوان رفته زه دنیا چه کنم
بهر هر درد دوائیست به جز داغ جوان
من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم
جوان نازنین در خاک رفتی
از این دنیای غم، غمناک رفتی
زدی آتش به جان دوستداران
چو گل پاک آمدی و پاک رفتی
شبی از سوز دل گفتم قلم را
بیا بنویس غم های دلم را
گفتا برو بیمار عاشق
ندارم طاقت این همه غم را
یه لحظه دلم خواست صدایت بکنم
گردش به حریم با صفایت بکنم
آشوب دلم به من چنین فرمان داد
در سجده بیفتم و دعایت بکنم
کاش آن شب را نمی آمد سحر
کاش گم در راه پیک بد خبر
ای عجب کان شب سحر اما به ما
تیره روزی آمد و شام دگر
گر یوسفی و خوبی آیینهات چنان است
ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن
خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی
کز آب زندگانی کور و کر است مردن
امروز را برای بیان احساس به عزیزت غنیمت شمار
شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد
ارزش بودنت را همیشه از اندیشه
یک لحظه نبودنت می توان فهمید
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودک گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی دمگرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب”
href=”http://www.jesarat.com/sms/tabir-khab/” target=”_blank”
rel=”noopener”>خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند سکوت
مرگبارم را
گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت
ور کافری و تلخی هم کافر است مردن
امروز اومده بود دیدنم
با یه نگاه مهربون
همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتمو ازم دریغ میکرد
گریه کرد و گفت دلش واسم تنگ شده
وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود
شب است و آسمان” href=”http://www.jesarat.com/baran” target=”_blank” rel=”noopener”>آسمان را غم گرفته
سکوتم با نگاهش دم گرفته
شب است و کهکشانی در کنارم
ولی از دوریت من بیقرارم
امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد
گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد
همه رفتند از این خانه بجز غم
باز این یار قدیمی چه وفایی دارد
مرگ آینهست و حسنت در آینه درآمد
آیینه بربگوید خوش منظر است مردن
من آن شمعم که شبها در شبستان تو می سوزم
به ظاهر شاد و در باطن ز هجران تو می سوزم
زندگی کن!
حتی اگر بهترینهایت را از دست دادی
چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر برایت می سازد
بگو فایز که دشتی تیرو تارِن
بیو مفتون که دلها سوگوارِن
خداوندا بکن یاری، زبس غم پر شرارِن
که ای دل سی سوز شروه هم بی قرارِن
روز مرگم اشک را پیدا کنید،
روی قلبم عشق را پیدا کنید
چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند
چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن
روز مرگم خاک را باور کنید
روی قبرم لاله را پرپر کنید
خانه را وقف نیلوفر کنید
پیکرم را غرق در شبنم کنید
روز مرگم دوست را دعوت کنید،
بعد مرگم خنده را سر کنید
رفتنم را ای دوستان باور کنید.
چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن
چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن
انگار ملائک تو را میان بوسه هایی که برای خدا فرستادم دزدیدند.
عطر برگ های لیمو ، درخت توت ، کنار گارم زنگی و زیتون و میوه های کال
درخت انبه باغ ها را چه زود به فراموشی سپردی؟!
چگونه توانستی آن همه خاطره را در یک لحظه تمام کنی.
همه را می بینم
اما جزء تو که خاطره ای شدی ماندگار برای قلب هایی که منتظرت هستند.
گناه آسمانی که تورا به آغوش کشید
و باخود برد را هرگز نخواهیم بخشید
تو میان بودنت و یادت ، یادت را برایمان گذاشتی و بودنت را افسانه ساختی.
حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد ،
عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد ،
گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی ،
یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد.
از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن
وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن
گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد.
شقایق هست
تو نیستی چه باید کرد.
از آبشار پرسیدم کیستی ؟
گفت اشک کوه ،
گفتم از چه می نالی؟
گفت از جدایی دوست!
از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن
وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن
ای کاش گذر زمان در دستانم بود:
آنوقت لحظه های با تو بودن را آنقدر طولانی میکردم
که برای بی تو بودن دیگر وقتی نمیماند.
من امشب از فراق یار میگریم
بسان عاشقان زار میگریم ،
رفیق نیمه راه شد یار دیرینم ،
دلم افسرده است بسیار میگریم.
مرگ حقه ،
حق همیشه پابرجا.
پس هیچ وقت حق رو که همیشه پابرجاسات
رو فراموش نکن.
والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همچون حلواگر است مردن
زدم فریاد خدایا این چه رسمی است
رفیقان را جدا کردن هنر نیست ،
رفیقان قلب انسانند خدایا ،
بدون قلب چگونه می توان زیست.
ز هجران تو پرپر می زند دل
ز دل تنگی به هر در می زند دل
چو بلبل در فراق رویت ای گل
به دیوار قفس سرمیزند دل
شبی از سوز دل گفتم قلم را ،
بیا بنویس غم های دلم را ،
گفتا برو بیمار عاشق ،
ندارم طاقت این همه غم را
بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو
مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن
یه لحظه دلم خواست صدایت بکنم ،
گردش به حریم با صفایت بکنم ،
آشوب دلم به من چنین فرمان داد
در سجده بیفتم و دعایت بکنم.
امروز را برای بیان احساس به عزیزت غنیمت شمار ،
شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد.
ارزش بودنت را
همیشه از اندیشه یک لحظه نبودنت میتوان فهمید!
این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن
زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن
امروز اومده بود دیدنم ، با یه نگاه مهربون ،
همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتمو ازم دریغ میکرد.
گریه کرد و گفت دلش واسم تنگ شده.
وقتی رفت ، سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود.
شب است و آسمان را غم گرفته
سکوتم با نگاهش دم گرفته
شب است و کهکشانی در کنارم
ولی از دوریت من بیقرارم
امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد
گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد
همه رفتند از این خانه بجز غم
باز این یار قدیمی چه وفایی دارد.
من آن شمعم که شبها در شبستان تو میسوزم
به ظاهر شاد و در باطن ز هجران تو میسوزم.
زندگی کن!
حتی اگر بهترینهایت را از دست دادی.
چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر برایت میسازد.
زدم فریاد خدایا این چه رسمی است
رفیقان را جدا کردن هنر نیست
رفیقان قلب انسانند خدایا
بدون قلب چگونه می توان زیست ؟
چون جان تو میستانی چون شکر است مردن
با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن
بردار این طبق را زیرا خلیل حق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن
روزی که زیر خاک تن ما نهان شود
وانها که کردهایم یکایک عیان شود
یارب به فضل خویش ببخشای بنده را
آن دم که عازم سفر آن جهان شود
بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال
مهلت بیابد از اجل و کامران شود
هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد
با صدهزار حسرت از اینجا روان شود
آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد
وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود
تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی
اوراد ذاکران ز کران تا کران شود
آرند نعش تا به لب گور و هر که هست
بعد از نماز باز سر خانمان شود
میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی
پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود
نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام
در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود
خرم دلی که در حرمآباد امن و عیش
حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود
این کار دولتست نداند کسی یقین
سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود
من نمیخواهم که بعد از مرگ من افغان کنند
دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند
من نمیخواهم که فرزندان و نزدیکان من
ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند
شعر در مورد مرگ دوست
من نمیخواهم پی تشییع من خویشان من
خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند
من نمیخواهم پی آمرزش من قاریان
با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند
شعر در مورد مرگ دوستان
من نمیخواهم خدا را گوسفندی بیگناه
بهر اطعام عزادارن من قربان کنند
من نمیخواهم که از اعمال نا هنجار من
ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند
شعر کوتاه در مورد مرگ دوست
آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس
من نمیخواهم مرا آلوده بهتان کنند
جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست
خود اگر ناپاک تن را طعمه نیران کنند
شعری در مورد مرگ دوست
در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگهاست
پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند
من آن گلبرگ مغرورم نمی میرم ز بی آبی
ولی بی دوست میمیرم در این مرداب تنهایی
از بهر ستیز و مرگ، آماده شوید
در محضر عشق دوست، افتاده شوید
از خون حسین بشنوید این پیغام
در طول زمان همیشه آزاده شوید